wanting to be a science is the problem of jurisprudence. but where is this problem ?
the problem of science arise from within. where the science begin from equate unequal things. when we add a ting with another and saying there is two, when we know these are not equal. the uncertainty arise here so no scientific answer or low is certain. or in another word " whatever the lows are more restrictive , they are more exceptionable."
but why the jurisprudence wants to be a science. simply , because of what not answered in legal, jurists want to answer. so the uncertainty problem of science infect jurisprudence.
another is positivism arise from universalization tendency. science wants to interpret all, and jurisprudence wants to canonize them so jurisconsult must be jack of all trade or in the other word there must be a perfect complete man as jurisconsult or (total) absolute jurisconsult; otherwise jurisprudence involve (paradox) inconsistency.
مشکل فقه این است که می خواهد علم باشد. اما این چه عیبی دارد؟
مشکل علم در ذات آن است چرا که علم از برابر دانستن چیزهای نابرابر شکل می گیرد. از همان ابتدا که می گوییم یک سیب به اضافه یک سیب دیگر می شود دو سیب ؛ آن دو سیب که قطعا برابر نیستند را برابر دانسته و با هم جمعشان کرده ایم. از همین جا است که عدم قطعیت شکل می گیرد و هیچ پاسخ و قانون علمی قاطع نیست. یا به قولی " قوانین علم هر چه محدود کننده تر باشد استثنا پذیر ترند"
اما چرا فقه می خواهد علمی شود. خیلی ساده برای اینکه خیلی چیزهایی که در شرع به آنها جواب داده نشده را با فقه می خواهند جواب دهند. بنابراین هرچه فقه بخواهد پاسخگو تر و مشمول عام باشد غیر قطعی تر و انتزاعی تر می شود.
مشکل دیگر علم که به فقه تسری پیدا می کند پوزیتیوسم ناشی از همین میل جهانشمولی است. علم می خواهد همه پدیده ها را تفسیر کند و فقه می خواهد این همه مقنن کند. بنابراین فقیه باید همه کاره باشد. یا به عبارت دیگر باید فقیهی باشد که مطلق باشد وگرنه فقه دچار نفی خودش می شود.
اما مشکلی که فقه دارد ولی علم ندارد از همین جا می خیزد. علم فقط تفسیر می کند اما فقه دستور می دهد. چون فقه قانون ایجاد می کند. فقه باید می آورد. هر جا که علم رو به ایجاد قانون کرده ، شده همان فقه ، فقط دستاویز هایش عوض شده. درست در همین نقطه علم و فقه شروع می کنند به خروج از عدالت و روی به انسان ستیزی می آورند. چرا که می خواهند با انسان برخوردی کنند که از روی عدل (برابر بودن یک چیز با چیز دیگر) نیست بلکه از روی اينهماني (برابر دانستن چیزی با چیز دیگر) است. این دیگر حتی علم هم نیست. چون تحقیقی نیست. کاملا سلیقه ای است. چه کسی می تواند ثابت کند جرم با جریمه تطابق دارد؟ غیر از سلیقه قانونگذار؟ حال منشاء این قانون هر چه می خواهد باشد. به غیر شرع که به طور اعتقادی می گوییم غیر انسانی (الهی) است و مگر در چند مورد شرع جرمی را شناخته و جزایی را مقرر کرده؟
با توجه به این که همین فقه شرع را مربوط به زمان دانسته و با قوانین ثانویه سعی در تعدیل برخی ازقوانین آن کرده پس می توان استنباط کرد که از نظر بشر امروزی هیچ منبا ثابت و غیر انسانی برای قانون وجود ندارد. این خود مشکل دیگر فقه است. یعنی چیزی که خود را برخواسته از آن دانسته ، غیر دائم و مربوط به زمان تفسیر کرده. پس بدین ترتیب دست قانون گذار یا همان فقیه را در اعمال سلیقه باز کرده. چیزی که خود با عدل، آن طور که علم و فقه به آن اعتقاد دارند در تناقض است. یعنی علم و فقه با ایجاد قانون سعی در ایجاد عدالتی می کنند که خود اعتقادی به آن ندارند.