This site hacked by i13
1390/6/27 : Sunday
This site hacked by i13
1390/6/27 : Sunday
17
1389/12/11 : Wednesday
سنت گرایی مدرن یک نوع سنت گرایی هوشمند و مکارانه است که از ضعف درونی مدرنیسم استفاده کرده و از صنعت جهت اعمال پرفشارتر دیکتاتوری و خفقان آشکار درون سنت گرایی استفاده می کند
16.C
1389/11/30 : Saturday
Particular cognition of these countries and diplomacy and reaction of this part of the word may have a major effect on peace of world and the future of human.
16.B
1389/11/24 : Saturday
Against the highland thought witch know the societies between these two positions: modernism resistance & modernism acceptance. I think some societies had chosen another way. Because of attractiveness of modernism, when a society resist against it, it loose its integrity gently and in the end this society will be in the start line on resonance. But some countries witch I want to focus on and call them "Islands of the World", aren't Developing countries.
I name this position as "modern traditionalism". The importance of recognition and definition of such societies is that the major part of inconsistency in world arias from them and a major portion of energy in our world are used to contract effects of this inconsistency.
16
1389/11/17 : Sunday
15
1389/11/10 : Sunday
Compassion is objected fear. When the human find fears far away from him, commiserates for afraid. But in each age, the human must fear from one thing. Daredevil human, just like very afraid one is very dangerous. So dangerous witch fright human. And this is against Enlightenment witch tries to free human from fears. Enlightened world is fear free world as much as satiated from fears.
...
If the human before enlightenment have fear from myths, now he fears from himself...
There is a specific relation between fear and pathos. When a big fear disappeared, pathos arises. European disliked and fear Jewish for a long years and found them as dirty trespasser bigoted and abnormal humans, now, have seen as atonic and protect them. And this is Muslims turns to be hated.
دلسوزی همان ترس تصعید شده است. انسان وقتی ترسی را خیلی دور از خودت می یابد به کسانی دچار آن هستند دل می سوزاند. اما انسان هر عصر باید از چیزی بترسد. انسانی که نمی ترسد مثل انسانی که خیلی خیلی ترسیده ، خطرناک است. آن قدر خطر ناک که انسان را می ترساند و این مخالف عهد روشنگری است که می خواهد انسان را از ترس ها رهایی دهد. دنیای روشن شده همانقدر که عاری از ترس است ، از ترس اشباع شده است. این به آن علت است که روشنگری به آزادی عقیده پایبند است پس در دنیا لزوما کسانی هستند که با من روشن شده مخالف باشند و روشنگری بر پایه تکنولوژی شکل می گیرد یعنی مخالف من ممکن است به تکنولوژی قوی برای منفعل کردن من دست پیدا کند پس من باید از او قوی تر باشم. در نتیجه روشنگری نیاز به اسلحه ای قوی و مرگبار است تا سرش را روی آن بگذارد و آرام و ایمن و بدون ترس خوابش ببرد. اما هر لحظه باید آماده باشد چرا که دشمن او هم همین اسلحه را دارد و همین ترس را ... انسان قبل از روشنگری اگر از اسطوره ها و تخیلات خودش می ترسید، انسان روشن شده از خودش می ترسد.
رابطه بین ترس و دل سوزی رابطه عجیبی است. انسان بسیار پیش می آید که تا زمانی از چیزی می ترسیده و بعد از مدتی برای آن دل می سوزاند. یهودیان که برای سالهای سال آتش ترس و خشم و نفرت را در دل اروپاییان روشن می کردند و آنها را به صورت انسانهایی کثیف ، خلافکار ، مخالف اجتماع و دارای عقاید افراطی می دیدند امروزه مظهر مظلومیت و نسلی در معرض خطر انقراض دیده می شوند. و حال امروز شاید نوبت مسلمانان باشند که نقش مظهر ترس و خطر را در ذهن انسان متمدن غربی بازی می کنند.
14
1389/11/6 : Wednesday
Being a woman is a forgotten myth...
The thing that this modern-defined world made of the woman is a mannish manufacturing tool. Modern feminism with a claims to unweave woman from dark dungeon of traditionalism, consign him to dogmatic anti-myth industrialism to made him a manufacturing machine like mans. A machine witch made sex in home or whorehouses, or born babes, or sat in an office, and repeats yesterdays and makes money from her job.
When I read a poem or any other type of woman's writings, I think a man has wrote that because the woman language is forgotten. When I speak with any of them, my senses says me: "wow it is a man!!!" because the woman thinking is dead, and I think this is the biggest genocide in history
زنانگی اسطوره ای در حال فراموشی است ...
چیزی که دنیای تعریف شده بر اساس مدرنیسم از زن ساخته ابزار تولیدی مردانه زن نما است. فمنیسم مدرن با ادعای بیرون آوردن زن از تاریک اندرونی های سنت گرایی ، او را به دست اسطوره ستیزی خشک صنعت گرایی داد تا از او نیز چون مرد ، ماشینی مولد بسازد . ماشینی که یا در کانون خانواده یا در فحشا خانه ها، سکس تولید می کند یا بچه می زاید یا در اداره یا کارگاه نشسته و مدام کار دیروز خود را تکرار می کند و در برابر همه کارهایی که انجام می دهد مزد مشخصی دریافت می کند.
دیگر وقتی نوشته های زنان را می خوانی حس می کنی که مردی آن ها را نوشته است چرا که زبان زنانه از بین رفته ، پای صحبت ها و درد دلهاشان که می نشینی ، گویی یک مرد با تو سخن می گوید چرا که تفکر زنانه از بین رفته و این - به نظر من - بزرگترین نسل کشی تاریخ است ...
13
1388/9/10 : Tuesday
wanting to be a science is the problem of jurisprudence. but where is this problem ?
the problem of science arise from within. where the science begin from equate unequal things. when we add a ting with another and saying there is two, when we know these are not equal. the uncertainty arise here so no scientific answer or low is certain. or in another word " whatever the lows are more restrictive , they are more exceptionable."
but why the jurisprudence wants to be a science. simply , because of what not answered in legal, jurists want to answer. so the uncertainty problem of science infect jurisprudence.
another is positivism arise from universalization tendency. science wants to interpret all, and jurisprudence wants to canonize them so jurisconsult must be jack of all trade or in the other word there must be a perfect complete man as jurisconsult or (total) absolute jurisconsult; otherwise jurisprudence involve (paradox) inconsistency.
مشکل فقه این است که می خواهد علم باشد. اما این چه عیبی دارد؟
مشکل علم در ذات آن است چرا که علم از برابر دانستن چیزهای نابرابر شکل می گیرد. از همان ابتدا که می گوییم یک سیب به اضافه یک سیب دیگر می شود دو سیب ؛ آن دو سیب که قطعا برابر نیستند را برابر دانسته و با هم جمعشان کرده ایم. از همین جا است که عدم قطعیت شکل می گیرد و هیچ پاسخ و قانون علمی قاطع نیست. یا به قولی " قوانین علم هر چه محدود کننده تر باشد استثنا پذیر ترند"
اما چرا فقه می خواهد علمی شود. خیلی ساده برای اینکه خیلی چیزهایی که در شرع به آنها جواب داده نشده را با فقه می خواهند جواب دهند. بنابراین هرچه فقه بخواهد پاسخگو تر و مشمول عام باشد غیر قطعی تر و انتزاعی تر می شود.
مشکل دیگر علم که به فقه تسری پیدا می کند پوزیتیوسم ناشی از همین میل جهانشمولی است. علم می خواهد همه پدیده ها را تفسیر کند و فقه می خواهد این همه مقنن کند. بنابراین فقیه باید همه کاره باشد. یا به عبارت دیگر باید فقیهی باشد که مطلق باشد وگرنه فقه دچار نفی خودش می شود.
اما مشکلی که فقه دارد ولی علم ندارد از همین جا می خیزد. علم فقط تفسیر می کند اما فقه دستور می دهد. چون فقه قانون ایجاد می کند. فقه باید می آورد. هر جا که علم رو به ایجاد قانون کرده ، شده همان فقه ، فقط دستاویز هایش عوض شده. درست در همین نقطه علم و فقه شروع می کنند به خروج از عدالت و روی به انسان ستیزی می آورند. چرا که می خواهند با انسان برخوردی کنند که از روی عدل (برابر بودن یک چیز با چیز دیگر) نیست بلکه از روی اينهماني (برابر دانستن چیزی با چیز دیگر) است. این دیگر حتی علم هم نیست. چون تحقیقی نیست. کاملا سلیقه ای است. چه کسی می تواند ثابت کند جرم با جریمه تطابق دارد؟ غیر از سلیقه قانونگذار؟ حال منشاء این قانون هر چه می خواهد باشد. به غیر شرع که به طور اعتقادی می گوییم غیر انسانی (الهی) است و مگر در چند مورد شرع جرمی را شناخته و جزایی را مقرر کرده؟
با توجه به این که همین فقه شرع را مربوط به زمان دانسته و با قوانین ثانویه سعی در تعدیل برخی ازقوانین آن کرده پس می توان استنباط کرد که از نظر بشر امروزی هیچ منبا ثابت و غیر انسانی برای قانون وجود ندارد. این خود مشکل دیگر فقه است. یعنی چیزی که خود را برخواسته از آن دانسته ، غیر دائم و مربوط به زمان تفسیر کرده. پس بدین ترتیب دست قانون گذار یا همان فقیه را در اعمال سلیقه باز کرده. چیزی که خود با عدل، آن طور که علم و فقه به آن اعتقاد دارند در تناقض است. یعنی علم و فقه با ایجاد قانون سعی در ایجاد عدالتی می کنند که خود اعتقادی به آن ندارند.
12
1388/9/4 : Wednesday
And now , new age man is too pertinacious...
where as he is so relax against horrible disaster, he is too stringent about very cheap ordinary things. he who couldn't reach to his infinite wishes or after reaching he feel displeasing again, now with discussing new problem witch isn't and exaggerating for himself and others; tries to explain the unability witch raised from not enough dominate on the be, and the pain from intuition of subjects witch are not intuited from him...
انسان امروز بی اندازه قد شده است...
در حالی که در برابر هر چیز بسیار سهمگین به راحتی انعطاف نشان می دهد در برابر بسیاری از چیز های پیش پا افتاده بسیار سخت گیر و آزمند شده است. او که نتوانسته به خواسته های بیشمارش برسد و یا در پس رسیدن به خیلی از آنها باز هم احساس نارضایتی از آنها را دارد با طرح مساله ای که نیست و بزرگ کردن آن برای خودش و بزرگ نمایی آن برای دیگران سعی در بیان عجز ناشی از عدم تسلط کافی بر آنچه هست و درد ناشی از عیان شدگی سوژه ها یی که از او خود را بروز نداده اند دارد...
انسان شناگر واداده ایست که خستگی خود را نه در شنا در جهت مخالف جریان آب بلکه از راه نادرست آب می داند. انسان خود را نه برابر و در کنار طبیعت می خواهد که طبیعت را و انسان در طبیعت را چون برده ای در اختیار خود می خواهد و این تناقض بزرگ او را همیشه آزار خواهد داد ...